|
|
|
|
|
این پست، دربست اختصاص دارد به امام مهربانی و لطف، رضای رئوف (ع) که حضور لطیفش، از کودکی پناه دلتنگیها و اشکهایم بود. باشد که از نظر لطفش، سهمی به ما رسد... کلاغ مي وزد در دهکده ي جهان وقتي کبوترانه هاي حرم ات از صحن انقلاب دلم محو مي شوند.... ///////////////////////////////////////// کلاهم را به آسمان هديه خواهم داد اشكهايم را به زمين... و ثانيه ای شماره نخواهم کرد اگر گير و دار کريمانه هایت، درگیرم کنند. ////////////////////////////////////// فصیح، روشن، مبرهن، از تیره ی ترانه و باران، تا امتداد بلوغ و بلندایی و دستهات، در بسامد اکرام، حتی چروک قلب گدایان را ندیده است.... آپدیت بعدی: ۲۵ آبان |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 20:10 توسط مهدی فاضل
|
|
||
|
|
|
|
|
صندلی لهستانی گوشه ی حیاط پر از برگ بوی نماندن ات را جار می زند. و صدات، که در ازدحام کلاغ گم می شود، چشمهایم باران گرفته است... ////////////////////////////////////////////////
روحهای کوچک، ترس های بزرگ ذهنهای کوچک، ضعف های بزرگ فکرهای کوچک، فقر های بزرگ فهمهای کوچک، فاصله های بزرگ و فاصله های بزرگ تا آرمانشهر... ////////////////////////////////////////////////
همرنگ بی خیالی یک موش، در قلب کارخانه ی اسلحه سازی، تراشیده ایم زائده های دغدغه را از هفت توی دهلیزهای خاطره تا رقص مرگ، خاطره انگیزتر شود |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 17:48 توسط مهدی فاضل
|
|
||
|
|
|
|
|
اين که ماهي، از قلابهاي سؤالي ست، که جمجمه ات را، درگير کرده اند، تا درياي سياه را تا ماه بالا بروي... //////////////////////////////////////////// انديشه ام را سفت چسبيده ام! مگر نپرد، به پشت تريبون! وقتي طناب، همسايه ي هواي تريبون است! //////////////////////////////////////////// قهوه ام را هميشه تا نيمه سر مي کشم تا هيچ فالگيري، به خطوط بي فرجام و راههاي نرفته و مسافر نيامده نرسد! قهوه ام را هميشه، فقط تا نيمه مي رسم تا همه ي فالگيرها چشمي ببينند و مسافري را اشاره کنند که از نيمه ي روشن دنيا مي آيد با کوله ي سوغات براي زمين که تاريک است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 23:6 توسط مهدی فاضل
|
|
||
|
|
|
|
|
نمک سودِ زخمهام, آخرين فلسهاي کودکي را به باد سپرد در فلسفه ي زن! چيزي نماند جز فرهادي فرسوده، از فرسنگها بي ستون، و جسدي عمود، که بافه هاي درد را سپيدي موهاش به دندان کشيده بود... //////////////////////////////////////////////
تصوير تو تکثير زمين است و زمانهاست خورشيدترين لحظه ي تاريخ جهانهاست تصنيف تو کوبنده تر از سمفوني پنج!# فريادتر از هرچه صدا، هرچه بيانهاست من محوترين محو نيوشيدن حرفت، گفتار شما، قافيه پرداز جهانهاست ادراک هوس پوش زمين، عاريِ از توست هرچند که موضوع شما، ورد زبانهاست هرچند، هوس، دلهره، ترديد و توهم، هرچند که دارايي ما، اين و همانهاست با اين همه، دعوا سرِ همسايگي توست اين شيوه ي هر روزه ي ما ساده جوانهاست... # سمفوني پنجم بتهوون، يکي از کوبنده ترين و حماسي ترين سمفونيهاي تاريخ موسيقي ست که خود بتهوون در توصيف چهار ضربه ي ابتداي اثر، مي گويد: «سرنوشت اينگونه به در مي کوبد!» |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 19:6 توسط مهدی فاضل
|
|
||
|
|
|
|
|
دو سال قبل از ميلاد باد، که تلاقي تلاطم مرگ و تواضع تاريخ بود، پيش از طلوع تلاوت ادراک، زاده شدم پشت پرچين مزرعه هايي دور که ديوارِ چين را نمي شناختند و چين پيشاني و پينه ي دستهاي عموتُم را در زادروز من نيروهاي امنيتي سيبي را گاز زده بودند پيش از حاکميت قانون نيوتون! من نه ۱۹۶۸ پاريس و کافه هايش را، نه ۱۹۸۴ اورول، حتي ۱۹۳۹ لهستان را نديده و نخوانده و نمي شناسم با اينهمه حتي بسيارتر از «سالگادو»#، کارگر معادن برزيل را مي شناسم... روزهاي بي باران دور، دير از خاطرم مي رود من در دامن درد، سرو، زاده شدم و آزاده، هرچند، بوي نان، سهم آزادگي را از سفره ي دغدغه هايمان، به تاراج برده است... (شهريور ۱۳۸۸) # سباستيائو سالگادو، عکاس مطرح برزيلي، که مدتها براي آژانسهاي عکس مختلف ازجمله سيگما، مگنوم و گاما عکاسي کرده و عکسهاي تکان دهنده اش از کارگران معادن طلاي برزيل، و قحطي زدگان اتيوپي، چاد، سودان و... دنيا را تکان داد... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 22:23 توسط مهدی فاضل
|
|
||
|
|
|
|
|
اشباع مي شوم از سرو و روز خالي پيچک در اسکان پاييزترين ثانيه اتفاق مي افتد حالا کاج سپيد شرمنده است و رنگهاي سست، از ديواره ي دواير هزارتو شره مي کنند روزهاي پرباراني ست... (شهريور ۱۳۸۸)
///////////////////////////////////////////////// گره مي خورد سبز بر آوندهاي شرق تنفس، در آشتي اشک و آيينه صورتکها خنده ي مصنوعي را به ديوار حواله داده اند تا بوسه ي خورشيد، جوانه بزند بر لبريز آيه هاي ايمايي عبور (شهريور ۱۳۸۸) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 0:4 توسط مهدی فاضل
|
|
||
|
|
|
|
|
و روزگار رونق معادلات من شدن ... و طرح نوترين خيال و گاه بي بهاترين بهانه هاي نارساي برده ي بدن شدن ... و من که فکر مي کنم به انتهاي اين جهان، و آبها که چرخ می خورند تا لجن شدن ... و اين جماعتِ خمود و بي خيال و شب زده ... و اين جماعتي که مي شوند سِحرِ تن شدن چگونه سر کنم درون اين شب و قبيله اي، که گاه، مرد، مي رسد به شيوه هاي زن شدن چه حرفها که هيچ وقت، تا خدا نمي رسد چه شعرها که مي شود اسير تن تتن شدن به اعتبار آن حماسه اي که قصه مي شود و سکه اي که ضرب مي شود به دائماً شدن، فريب با دروغ و ننگ اين شب زمانه را، بهار، مي سپاردش به دست او کفن شدن |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 0:5 توسط مهدی فاضل
|
|
||
|
|
|
|
|
هرگز به ماه، تلنگري نزدم براي بزرگ شدن ام هرگز از خورشيد، خواهشي نکردم، براي کسوف قناعت به سهم ناستارگي از همجواري سنگ و ستاره، کم نخواهد کرد (مرداد ۱۳۸۸) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 2:51 توسط مهدی فاضل
|
|
||
|
|
|
|
|
با رنگهاي پريشان، کنار آمده ام هرچند، موهام کنار دندانهاي سپيدي ست، که از پسِ ميله هاي روبرو برنيامده اند. همنشيني رنگهاي پريشان، با طعم گس حسرت، و با رنگ موهاي من، هارموني غريبي ست، که از بيرنگیِ منِ ناشی، ناشی شده است. (مرداد۱۳۸۸) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 0:39 توسط مهدی فاضل
|
|
||
|
|
|
|
|
در پيش تو اگرچه که لبخند مي زنم، باور نکن! کنايه و ترفند مي زنم اين روزها که مي گذرد، بر خودم نهيب از داغِ آن قبيله که رفتند مي زنم هر روز، در خيال خودم رنگهاي گرم بر روزها که سرد و سياهند مي زنم همرنگي جماعت بي رگ ازم نخواه! من چوبِ خشم، بر سر اين پند مي زنم من با وجود فاجعه احساس مي کنم، و حدس از اين گمان که مي آيند مي زنم: آن روز سبز، مي رسد آخر که رنگِ نور، بر بومها که تيره و ماتند مي زنم... (مرداد ۱۳۸۸) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 22:23 توسط مهدی فاضل
|
|
||
|
|
|
|
|
ديروز جمعه بود و تو بازم نيامدي ترديد و کفر، پاشد و بازم نيامدي ايمانِ محض، جاي خودش را به کفرِ محض، در قرن بيست، داد و تو بازم نيامدي امروز، قرن بيست و يک و موج شک و طرح، توجيه مي کند که تو بازم نيامدي ما ندبه هايمان همه تحسين نفس بود ورنه چرا؟ چگونه تو بازم نيامدي؟ در عصر ارتباط... چه بايد بگفت؟ ما، بي ارتباط با تو، تو بازم نيامدي! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 6:12 توسط مهدی فاضل
|
|
||
|
|
|
|
|
شادي شرم آوري ست! و جشني خشن: جشن قرابت آدمي با مرگ روز تولد، يعني يکسال به مرگ نزديکتر شده ايم... (مرداد ۱۳۸۸) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 4:43 توسط مهدی فاضل
|
|
||
|
|
|
|
|
چنان ز زخم، ز صبر و سکوت، لبريزم که در کرانه ي شب، نور روز مي ريزم و سردِ سرد، از اين نورهاي تنگستن مرا مباد! که با نور زرد آميزم که زير بارش باران، بدون شک بي چتر، پياده مي روم و با نئون گلاويزم تمام حجم شبي را که سهمِ بودن بود، در ازدحام عدم ها، اسير پاييزم ولي هنوز، نمردم اگرچه با من بود هزاره هاي هراس آور هوس خيزم... (دی ۱۳۸۵) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 13:43 توسط مهدی فاضل
|
|
||
|
|
|
|
|
چيزيم نيست! از تو چه پنهان، دلم پر است! از رونق دروغ و گناهان، دلم پر است. چيزيم نيست! از تو چه پنهان که دست مرگ، در دستم است و مرگ، چه آسان! دلم پر است. تا مرز چشمهاي تو رفتن، فقط همين! تقديرمان حقير و چه ويران! دلم پر است کمبود عاطفه در شهر، چه بيداد مي کند! از شب پُر است کوي و خيابان! دلم پر است وقتي پر است شهر، از انکار آدمي، وز هاي و هوي و عشوه ي ارزان، دلم پر است طرفي نبست روح، از اين «تِخنِه» ي مدرن بايد گذاشت، سر به بيابان! دلم پر است (مرداد ۱۳۸۸) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 20:43 توسط مهدی فاضل
|
|
||
|
|
|
|
|
فوج فوج، هزارگانِ ثانيه هاي باکره، از دستهاي روي دست، آبستن فاجعه اند! تنديس هاي صُلب مي سازند و حشره هاي در حاشيه دستهاي روي دست. چه مظلوم اند، ثانيه ها و چه ظَلوم آدمي! که با انجماد و حشرگي، قرابت دارد! دستهاي روي دست، اينگونه دست در دست فاجعه دارند! بايد کاری کرد... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 12:19 توسط مهدی فاضل
|
|
||