تبليغاتX
یک سمفونی برای خواندن <b> یک سمفونی برای خواندن </b>
























یک سمفونی برای خواندن

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 20:24 توسط مهدی فاضل|

سلام به همه ی دوستان عزیزم! بعد از دوسال معطلی، بعد از کلی تغییر و دگردیسی در نگرشها و باورهام، بعد از زیر و رو شدن کلی چیزها و بعد از رسیدن به شرایطی که به لحاظ زمانی با شعرهای دوسال قبلم تفاوت بنیادین داره، بالاخره وزارتِ بی فرهنگ ارشاد، اوکی داد و نشر روزگار هم کتاب ما رو چاپید!! فقط به ذکر همین نکته بسنده می کنم که برخی از شعرها و حتی عناوین شعرهای توی این کتاب مربوط به مهدی فاضلِ امروز نیست! خیلی از شعرها بدون اطلاع من دستکاری شده و وضعیت صفحه آرایی کتاب آشفته و نامطلوبه! اینو گفتم که اگه کتابو خوندید، در قضاوتتون نسبت به من عجله نکنید!

پیشاپیش سال 91 رو به همه ی دوستان تبریک میگم و آرزو دارم در این سال، هوای تازه ای بر این مملکت وزیدن بگیره و تجربه های ناب، زیبا و دوست داشتنی، سهم همه ی دوستان باشه

*******************

 

از همان ابتدا

دنیای من و تو،

شاید هم زبان تو با من،

یکی نبود!

دنیای من،

بیمارستان بزرگیست

به جرم حمل دوربین

و خواندن فاتحه

دستگیر شده ام

دنیای تو

کَتِدرال مقدسی ست

و گفتگویی بلند از سناریوی گودو...

به گره های کور

گیر نمی دهم

صدای تو

گرفته تر از هوای من است

و دنیای من

بیمارستان بزرگیست

که عکاس ها

به جرمِ خواندن فاتحه

مغلوب می شوند

با اینهمه از همان ابتدا

کشیشها

مثل نیروهای امنیتی

قانون عمومی جاذبه را

نفهمیده اند....

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 20:3 توسط مهدی فاضل| |


پاییز نصفه بود، زمستان که زاده شد

سهم غریب عاشقی ام سرد و ساده شد

 

تنها به جرم اینکه تو را دوست داشتم

چشمم همیشه خیره به این راه و جاده شد

 

دارم برای روح خودم گریه می کنم

روحی که تکه تکه... نه! مثل بُراده شد!

 

جرمم سکوت بود، در انبوه حرفها

تنها به احترام تو... دستی گشاده شد

 

هرگز غزل برای کسی رو نکرده ام

جز با تویی که بهت هدیه داده شد

 

حالا...، هنوز...، این غزل آخر من است

شعری که روبروی تو تنها اعاده شد

@@@@@@@@@@@@@@@@

 

«نه من سراغ شعر می روم

نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است»

و خطوط عمود

پادتنِ وسوسه هایی نیست

که با افق کنار آمده اند

بعبارتی

تمام کافه های 1968

با نقشه ی زندانها تطبیق می کند

حالا بیا در کتابخانه ها

به شکار روباه برویم...

شاید هم شکار دزد!

گورستان که خمیازه بکشد

کار تمام است

و ماهی ها به موج خواهند رسید

و موج شعر که مرا ببرد

تابوتم روی زمین نخواهد ماند...

نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت 10:1 توسط مهدی فاضل| |

 

پرونده ام را مرور می کنم:

پرنده ام مرده و پروانه

دیگر پیله نمی کند

دندان عقل... سیب می جَوَد

اندازه ی مرا که بگیری،

می فهمی که در طول من

طلاهای زیادی دفن شده است

و با این حساب

پرده ی آخر

تراژدی بزرگی خواهد بود

اگر کمی مکث کنی

روی مکبث را سفید خواهم کرد

اتاق فرمان

صحنه را در سیاهی مطلق

رها کرده است....

نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 15:47 توسط مهدی فاضل| |

 

تصویری مستند نشانم بده

تا به تو روباه را نشان بدهم

این جنگل

تاریکتر از آن است

که رادیوها دروغ نگویند

و من

در هراسم از جعبه ی سیاه

روزی که گشوده شود...

نوشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت 7:7 توسط مهدی فاضل| |